تبلیغات
پایگاه فرهنگی ادبی انجمن نویسندگان ماكو - داستان نفر اول و شاهزاده سرزمین قصه ها
 
نوشته شده توسط : مهدی جلیل زاده

  درخت سیب

نوشته غزل محمدی 13 ساله از تهران

  خدا با صدای دلنشینی فرشته‌ها را صدا زد و با حالت نگران به آنها گفت که حتما مواظب من باشند که فرار نکنم و نروم اول صف برای به دنیا آمدن  و گرنه دوباره به بهشت  برمیگردم.  آنقدر تاکید خدا محکم بود که کمی از اکلیل  بال فرشته‌ها ریخت. فرشته خیلی به بالهای اکلیلی‌اش می‌نازید و اجازه نمی‌داد  که از آخر صف تکان بخورم. برای همین گفتم :" ا  اون بچه رو نگاه کن. رفته اول صف. داره زود می‌ره پائین. اگه دوباره برگرده بهشت خدا اخراجت می‌کنه. " فرشته دوید اول صف. من هم دویدم و داخل یک ابر قایم شدم.  

       می‌خندیدم. حسابی قالش گذاشته بودم ! حوصله ام سر رفته بود. قسمتی از پائین ابر را شکافتم  و به زمین نگاه کردم. یک چاله‌ی بزرگ دیدم که یک تابلو کنارش بود. روی آن نوشته بود : چاله میدان. دو تا آدم هیکلی وگنده دیدم که درگیر شده بودند. یکی از آنها گفت :" الان همچین می‌زنمت که کبود و  سیاه بشی." کار داشت به جاهای خطرناک می‌رسید که یک‌دفعه ابر را بستم.

       یواشکی به بیرون نگاه کردم. یکی از بچه‌ها مرا دید و رفت و به فرشته لو داد. من هم از ابر بیرون آمدم و به او گفتم :" دلم می‌خواهد آن چنان بزنمت که کبود و سیاه شوی. فرشته ما را از هم جدا کرد. فرشته‌ی مستخدم را صدا زدم و گفتم :" برایم یک لیوان بیاور ." خودم را به بی‌خیالی زده بودم. رفتم لب جوی شیر و لیوانم را پر از شیر کردم. نمی دانم چرا آن روز شیر بوی بدی می‌داد. یک خورده بالاتر از جوی را  نگاه کردم. چند بچه پاهایشان را داخل جوی شیر کرده بودند. حالم داشت بهم می‌خورد . رفتم سر جوی عسل . خرس پو را دیدم. گفتم :" نمی ترکی این قدر عسل می خوری ؟" لیوانم را پر از عسل کردم. لیوان را تا نزدیک دهانم بردم که یک‌دفعه چند تا بچه لیوان را از دستم قاپیدند. مثل اینکه قسمت نبود من آن روز هیچ به-بهی بخورم.

       یک‌دفعه چشمم به همان درخت سیبی افتاد که خدا گفته بود از ان نخورید. به سمت درخت رفتم. نگهبان بهشت را دیدم که روی زمین افتاده بود و زیر چشمش بادمجان کاشته شده بود. صدای شیطان را از پشت سرم شنیدم که می‌گفت :" بخور عزیزم !"  به به!  به به!  مگر گشنه ات نیست ؟" گفتم : " نمیشه که مجانی بخورم. باید یک قولی به من بدی." گفت :" هر چه که باشد قبول میکنم ." گفتم :" باید پارتی بازی کنی و بری با خدا صحبت کنی که مرا ببرد اول صف ."  او گفت : " حتما . عزیز دلم فقط تو بخور . "

       سیب را جلوی دهانم آوردم و یک گاز گنده زدم. آدم و حوا را دیدم که می‌گفتند : " خدا بهت رحم کنه ." یک دفعه شیطان لگدی محکم به من زد ومرا از بهشت بیرون انداخت. در‌حالی‌که ونگ‌ونگ می‌کردم خودم را برعکس در دستان خانمی که لباس سفید پوشیده بود دیدم.  او می‌گفت :" زود به دنیا آمده . دستگاه را آماده کنید . "




:: مرتبط با: داستان ایرانی ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 1 آبان 1390 | نظرات ()
  تحلیل آمار سایت و وبلاگ