تبلیغات
پایگاه فرهنگی ادبی انجمن نویسندگان ماكو - زمستان
 
نوشته شده توسط : مهدی جلیل زاده
نیناگلستانی- نویسنده ی جوان گیلانی است که داستان نویسی را با شرکت در کانون داستان گیلان پی گرفت و از سالهای 79 و 80 کار داستان نویسی را آغاز کرد . اولین مجموعه داستان وی با عنوان من امشب با فرشته میرقصم در سال 1383 توسط نشر فرهنگ ایلیا منتشر شد . از این مجموعه داستان داستان آرزو در مسابقه پکا به عنوان بهترین تک داستان انتخاب شد از نینا گلستانی داستان هایی در نشریاتی چون چلیگاه, نقد نو , گیله وا و پگاه به چاپ رسیده است
 
 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
از مجله عصر آدینه
 
گوشه پرده را کمی عقب می زنم ، دزدگیر ماشینش را می زند و سرش را بالا می گیرد و به ساختمان نگاهی می اندازد و روی پنجره خانه می ماند. برایم سری تکان می دهد و در ماشینش را باز می کند و می نشیند.
پرده را ول می کنم و می روم به سمت تلوزیون، روشنش می کنم. گرمم است. دوباره به سمت پنجره می روم ، بازش می کنم تا هوا کمی عوض شود. برنامه کودک می دهد گوشه ای نوشته تکرار.
بلوزم را می کشم بالا و از سرم در می آورم، بویش می کنم. در حمام را باز می کنم و درون سبد لباس های چرک می اندازم. از کمد بلوزی بر می دارم و تنم می کنم.
تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارم و به سمت آشپز خانه می روم "الو؟"
صدای مامی است. می دانستم زنگ می زند، کاش کسی بود و شرط بندی می کردم، هر چند هر وقت حدسم را به زبان می آورم آن اتفاق نمی افتد.
مامی با لحنی طلبکارانه می گوید : "دیشب هر چقدر بهت زنگ زدم گوشی بر نمی داشتی!"
می گویم "دیشب؟"
"آره ، چرا؟"
"آها ! از پریز کشیده بودم" دوباره می پرسد "چرا؟"
به من و من می افتم "آخه ... می دونید، آخه سرم درد می کرد، میگرنم باز اذیت می کنه ، همه جا را تاریک کرده بودم، تلفنم از پریز کشیدم، می خواستم استراحت کنم."
می خندد و می گوید "آها! آخه فکر کردم سرت شلوغه شب یلدایی ما رو فراموش کردی! "
با یک دست استکان های صبحانه را توی سینی می گذارم. نمی دانم در جوابش چه بگویم ، فقط به زور از گلویم صدای خنده در می آورم، چرا؟ نمی دانم! ادامه می دهد "دیشب همه خونه ی ما جمع بودن ، چرا نیومدی؟ راستی چرا دوباره می گرن؟"
خرده های نان را از روی میز جمع می کنم و توی سینی می ریزم ، می گویم "نمیدونم" دوباره موزیانه می خندد. روی اعصابم راه می رود.
می گویم "شما خوبید" تا شاید خجالت بکشد و بپرسد حالا سر دردت خوب شد؟
صدایش می گیرد "هی !چه خوبی ای ؟ راستی از آذر چه خبر؟"
سینی را با یک دست بر می دارم ، دستم می لرزد ، درون ظرفشویی می گذارم "خوبه،داره بهش خوش می گذره"
می پرسد "کی می آد؟"
"نمی دونم ، یکی دو روز دیگه هم میمونه؟!!"
در یخچال را باز می کنم و ظرف مربا و کره و پنیر را از روی میز بر می دارم و می گذارم درونش ، با پا در را می بندم. می گویم "دلش گرفته بود حوصله ش سر رفته بود "
می گوید "خب تو باهاش می رفتی ، تک و تنها بچه رو فرستادی بره که چی ؟ مردم نمی گن حالا پدر نداره مادر که داره !!"
روی صندلی می نشینم و می گویم "آذر دیگه بزرگ شده ، تازه خونه ی غریبه که نرفته.. "
مسخره ام می کند "بزرگ شده بزرگ شده! کی می گه بزرگ شده؟ "
سرم را تکان می دهم.
به ساعت نگاه می کنم، نزدیک ده است. هر دو سکوت کرده ایم بالاخره او سکوت را می شکند و می گوید "ساعت ده شد هنوز صبحانه نخورده م ، نمی دونم چرا یکدفعه دلم شور تورو زد، گفتم بهت زنگ بزنم"
به موهایم دست می کشم ، چند تار مو لای انگشتانم پیدا می شود ، دستم را در هوا تکان می دهم. می افتد روی سرامیک سفید آشپز خانه. می گویم "مرسی که به یادم هستید"
وسط حرفم می پرد و می گوید "راستی از اون مرد چه خبر ؟"
قلبم تند تند می زند می گویم "کی؟"
"همون دیگه"
آب دهانم خشک می شود. زبان در دهانم نمی چرخد به من و من می افتم "آها ، هیچی دیگه ، خبری نیست"
می گوید "بهتر بهتر . به آذر که نگفتی ؟"
"نه نگفتم"
میگوید "بهتر ، تو که معلومه جوابت چیه . لزومی نداشت فکر بچه رو مشغول کنی ، بهتر که نگفتی! "
به صندلی تکیه می دهم و آرام می گویم "بهمن همیشه می گفت فکر بچه ها ... "
وسط حرفم می پرد و قربان صدقه بهمن می رود "بهمن حرفاش همیشه درست بود. چقدر دلم براش تنگ شده. دیشب خوابشو دیدم . الهی ... دلم براش یه ذره شده. تو خواب ناراحت بود"
مامی سکوت کرد. فهمیدم دارد گریه می کند "الو؟ مامی ؟"
صدای نفس های خش دارش گوشم را پر کرده بود "مامی؟"
با گریه گفت "ها؟ ها؟ .... نمی دونی چقدر دلم براش تنگ شده ، نمی دونی"
می گویم "می دونم، می دونم. منم دلم ..."
وسط حرفم می پرد "می دونی چقدر دوست داشت؟ خیلی خیلی ... بهت حسودیم می شد"
بینی اش را بالا می کشد. می گویم "مامی گریه نکن. برا قلبتون خوب نیست"
داد می زند در جوابم و می گوید "گور پدر قلبم. بذار از کار بیفته ، می خوامش چیکار؟ کاش قلب من به جای قلب پسرم واستاده بود. کاش مرده بودم و نمی دیدم ..."
گوشی را قطع می کنم. سرم را می گذارم روی میز. چند لحظه بعد گوشی را برمی دارم و شماره مامی را می گیرم، با عصبانیت می گوید "چی شد؟"
می گویم "هیچی ، شارژ بی سیم تموم شد" می گوید "ناهار بیا اینجا"
دنبال بهانه می گردم ، چند لحظه طول می کشد. ادامه می دهد "نکنه ناهار مهمون داری یا جایی دعوتی؟"
"نه ، هنوزم سرم درد می کنه واسه همین ..."
وسط حرفم می گوید "باشه باشه. از آذر خبر بگیر. یه کم مراقبش باش . خداحافظ"
گوشی را می گذارم روی میز و چند لحظه نگاهم رویش می ماند. دلم برای پیرزن بدبخت می سوزدو آذر می گوید آدم از بد بخت ها که نمی ترسه! نمی دانم شاید مامی فقط یک بهانه است.
هوای اتاق سرد شده. زمستان است. به سمت پنجره می روم و پرده را کنار می زنم و به بیرون نگاه می کنم. نگاه کردن از این بالا چقدر لذت بخش است. پنجره را می بندم.
کانال تلویزیون را عوض می کنم و گوشی تلفن را بر می دارم تا از آذر خبری بگیرم



:: مرتبط با: داستان ایرانی ,
:: برچسب‌ها: مینیمال ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 10 مهر 1390 | نظرات ()
  تحلیل آمار سایت و وبلاگ